سیاه و سفید
برای رفتن تو ـ این قطار ـ
می بارد
به روی پنجره های بهار
می بارد
دوباره چشم ترم در عبور سایه ی تو
دوباره خواب می روم ، نشانه ی تو :
لباس مخملی مشکی ای میان دو شال
و چشم های سیاهت برای هضم خیال
که باز یک نفر آمد نشست این ور شب
سپیده زد وسط قافیه به باور شب :
حالم به هم می خورد ،
انگشت به گلویم می زنم ،
تمام آدم ها را بالا می آورم .
تمام آدم هایی که ...
و باز کرم درشتی که روی دیوار است ،
حکایت شب تار و سکوت و تکرار است
و دست هات که ...
ای بابا ...
کشیده شد به خیالم ، خیال دامن تو
که مست ، می بری ام بی خیال در تن تو
قطار ، می بری ام تا کشیده شدن
به خاک می بری ام تا خزیده شدن...
دو مرد هست همیشه میان ما دو تا
یکی که از عقب است و چشم هات
هنوز بعضی خیابان ها را
حسرت می خورد .
و دیگری که از جلو است و چشم هات ،
تاب می خورد رو به بالا ...
ای بابا ...
حکایتی که مرا می برد به قبلن ها :
- تو شبی ، زلف سیاه می خوای چیکار ؟
شبنمی ، پرتو ماه می خوای چیکار ؟
دو تا چشمات مخملی ، مثل یه خواب
صورتت سرخه مثِ جام شراب ...
شراب تلخ به حلقم دوباره می بارد
زغال سرخ به چشمم ستاره می بارد ...
- نکن ! چکار می کنی کا ؟ جنس ـُ گاییدی !
و باز خاطره ای در خیال شبم ،
کنار باور یک سیب ، فکر کال شبم :
نفس نفس می زنم
که سرم گیج می رود
وقتی صندلی ات را مدام ،
کنار شومینه تاب می دهدم ،
تا آفتاب توی چشمهات بخورد ...
ببین نشسته ام دوباره ، کنار شومینه
و محو چشمهای خیالی که سرد و غمگینه
دوباره باز نگاهی که خواهشم را کشت
دوباره باز یکی از جلو ، یکی از پشت
دوباره باز دو چشم ات ، دوباره باز سکوت
دوباره باز قطاری میان تاریکی
دوباره باز بهار و دوباره پنجره ها
دوباره باز شراب و دوباره شومینه
دوباره یک نفس از ته ، یکی از آن بالا
درست مثل کرم درشتی که
یکی در میان سیاه و سفید می شود
زیر کفش هایی که تو را
می برد
به فکر های محالی که با تو می کردم
به سطر های خیالی که با تو ...
ای بابا ...
دوباره ...
برای رفتن تو ـ این قطار ـ
می بارد
به روی پنجره های بهار
می بارد
دوباره چشم ترم در عبور سایه ی تو
دوباره خواب می روم ...
بی گاهان